دختره رسما خله. بعضی شبها که من اینجا نشستم و هی تایپ می کنم و سوزن به چشمم میزنم که کلمهای صنار دربیارم اون میزنه به چاک جعده. یه جور دختر بخصوصیه، از اونا که میرن بالای یه صخره لخت میشن میپرن تو دریاچه و از خودشون صدای جیغ درمیارن. ازاونا که مست میکنن هی بیخودی قاه قاه میخندن، از اونا که بلدن سوت بزنن، دو انگشتی، سه انگشتی، بیانگشتی. از اونا که از بالای نیاگارا می پرن پایین. شبهایی که ماه کامله می ره تو حیاط سمت ماه زوزه میکشه. انقدر مردهای عجیب غریب و زیاد تو زندگیاش هستن که خودش هم اونا رو با هم قاتی میکنه، برای همین به همهشون میگه آقاهه و خلاص، یه شب با یه آقاهه اومد خونه، یارو میگفت روسه، موهاش زرد جوجهای بود، تو سیرک کار میکرد، چاقو پرت می کرد و جادوگری و این جور چیزها، رفتند تو حیاط چاقو رو پرت کرد سمت بند رخت مامان، چاقو خورد وسط دامن من، خون اومد. دوتایی نشستن به هور هور گریه کردن، هی میگفتن حالا چی کار کنیم، حالا چی کار کنیم، پس چرا نگفته بودی.
بعد تا مدتها از من عذرخواهی میکرد هی می گفت اگه دامنت از چاقوی یه مرد روس حامله بشه تو خیلی ناراحت میشی؟
یه همچین دختریه، گفتم که خله. با این حال خیلی دوسش دارم، اون لبخند آملی پولنیش منو زنده نگه می داره. خیلی وقتها می ره واسه خودش گم میشه، یه شبهایی مثل امشب که پیداش میشه و تو همین اتاق کوچیک من که فقط دو تا دیوار داره سولو پارتی میگیره و منی که اینجا نشستم و هی به قول خودش نبشتهکاری میکنم به تخمدونش حساب نمیکنه، حالم بهتر میشه.