Saturday, December 25, 2010

I wish I was a punk rocker with flower in my hair



 دختره رسما خله.  بعضی شبها که من اینجا نشستم و هی تایپ می کنم و سوزن به چشمم می‌زنم که کلمه‌ای صنار دربیارم اون  می‌زنه به چاک جعده.  یه جور دختر بخصوصیه، از اونا که می‌رن بالای یه صخره لخت می‌شن می‌پرن تو دریاچه و از خودشون صدای جیغ درمیارن.  ازاونا که مست می‌کنن هی بیخودی قاه قاه می‌خندن، از اونا که بلدن سوت بزنن، دو انگشتی، سه انگشتی، بی‌انگشتی.  از اونا که از بالای نیاگارا می پرن پایین.  شبهایی که ماه کامله می ره تو حیاط سمت ماه زوزه می‌کشه.   انقدر مردهای عجیب غریب و زیاد تو زندگی‌اش هستن که خودش هم اونا رو با هم قاتی می‌کنه، برای همین به همه‌شون می‌گه آقاهه و خلاص، یه شب با یه آقاهه اومد خونه، یارو می‌گفت روسه، موهاش زرد جوجه‌ای بود، تو سیرک کار می‌کرد، چاقو پرت می کرد و جادوگری و این جور چیزها، رفتند تو حیاط چاقو رو پرت کرد سمت بند رخت مامان، چاقو خورد وسط دامن من، خون اومد.  دوتایی نشستن به هور هور گریه کردن، هی می‌گفتن حالا چی کار کنیم، حالا چی کار کنیم، پس چرا نگفته بودی. 
بعد تا مدتها از من عذرخواهی می‌کرد هی می گفت اگه دامنت از چاقوی یه مرد روس حامله بشه تو خیلی ناراحت می‌شی؟
یه همچین دختریه، گفتم که خله.  با این حال خیلی دوسش دارم، اون لبخند آملی پولنی‌ش منو زنده نگه می داره.  خیلی وقتها می ره واسه خودش گم می‌شه، یه شبهایی مثل امشب که پیداش می‌شه و تو همین اتاق کوچیک من که فقط دو تا دیوار داره سولو پارتی می‌گیره و منی که اینجا نشستم و هی به قول خودش نبشته‌کاری می‌کنم به تخمدونش حساب نمی‌کنه، حالم بهتر می‌شه.

Friday, December 24, 2010

تا آنجا رسیدیم که شب شده بود

حالا لاک پشتی هستم که نمی داند لاکش را کجا گذاشته، و نشانی گرم خانه را در این شهر بلد نیست، حوایی که فهمیده برهنه است، و تمام درختان انجیر در درخت‌سوزی امسال سوخته اند؛ حوایی که برهنه مانده چرا باید دغدغه‌ی من باشد وقتی که آدمم نیست.

این داستان ادامه دارد

Thursday, December 23, 2010

در ستایش حسن



برای من انجام کارهای بیرون از خانه مثل کارهای بانک و سر کله زدن با کارمندهای اداره های مختلف آسان نیست، به خصوص اگر حرف حرف عدد باشد، من بلد نیستم عدد بدهم، حتی جدول ضرب هم خوب یادم نیست.  از آن دسته زنهایی هم هستم که بخش بزرگی از زندگی شان به این گذشت که ثابت کنند اگر نه بیشتر، درست به اندازه یک مرد توانا هستند.  حالا خیلی بهتر شده‌ام، خوب نشده ام ولی بهتر شده ام.  حالا می‌دانم من به اندازه خودم می‌توانم و چه لزومی دارد آن را به بقیه ثابت کنم.  هرچند می پذیرم آدمی که من هستم همیشه به دانسته هایش عمل نمی کند.  
حالا اینها را داشته باش تا بقیه اش را بگویم.
برای من آقای حسن که کارمند بانک است نمونه انرژی مردانه حامی است، او فکر نمی‌کند من باید از پس هر کاری بربیایم، فکر نمی‌کند اگر در مثلا بطری نوشابه را برای من باز کرد بعد باید یک لبخند احمقانه بزند و بگوید هه، و پشت‌بندش توقع داشته باشد من به او مثل قهرمانم نگاه کنم، مثل مردی که برای من اژدها کشته است.
حسن همچین مردی نیست. 
اولین بار که ایشان را دیدم رفته بودم برای خودم در بانک حساب باز کنم.  پدر مربوطه اصرار داشت با من بیاید، من هم اصرار داشتم که خودم می‌توانم، پدر مربوطه گفت فقط تا دم در بانک می آید ولی بعد زد زیرش. 
شماره ما که خوانده شد من و پدر با هم رفتیم پشت باجه، من به پدر تعارف کردم بنشیند، پدر گفت نه تو بنشین، آقای حسن فقط ما را تماشا می‌کرد، خلاصه پدر نشست و به آقای حسن گفت من می‌خواهم حساب باز کنم.  آقای حسن گفت  شما می‌خواهید برایشان حساب باز کنید.  پدر گفت نه.  آقای حسن گفت شما می‌خواهید پول بگذارید؟ پدر گفت نه.  آقای حسن گفت پس بگذارید بنشینند که فرمها را پر کنند.  پدر بلند شد من نشستم، پدر ایستاد بالای سرم، آقای حسن صندلی‌های مراجعین منتظر را به پدر نشان داد و گفت شما هم بنشینید.  پدر گفت من هستم که اگر مشکلی پیش آمد... آقای حسن گفت من اینجا هستم که مشکلی پیش نیاید.  پدر مرا نگاه کرد، حسن را نگاه کرد و به من گفت پس من می‌روم دنبال کار خودم.  و رفت.
آن روز هم از کار حسن خوشم آمد، هم حرصم را درآورد که کاری کرد پدر فکر کند حضورش آنجا لزومی ندارد، هم خوشم آمد هم دلم می‌خواست می‌زدم توی گوشش.
بعد یک بار رفتم از حسابم برداشت کنم، از او پرسیدم این رقم به ریال چند تا صفر باید داشته باشد، گفت.  لبخند یک وری نزد، نگفت هه.  طوری برخورد کرد انگار آنجا نشسته است و حقوق می‌گیرد که به مردم بگوید هر رقمی چند تا صفر دارد.
دیروز هم رفتم بانک، و نمی دانم چرا همیشه، خوشبختانه البته، کار من به حسن می‌افتد، چند تا قسط وام بود که باید پرداخت می‌شد، باید از حسابم پول می‌کشیدم که قسطها را بدهم، کل مبلغ را حساب کرد، فیش برداشت مبلغ را داد دستم و رقم را خواند که بنویسم بعد گفت سه تا صفر دارد.  نگاهش کردم که لبخند تشکرآمیزی بزنم، حواسش نبود، داشت به کارهای من می‌رسید. 

Wednesday, December 22, 2010

اول همه چیز ناگهان اتفاق افتاد


بعد قرار شد من بروم روی بام که قالیچه را بتکانم و قالیچه خاک نداشته باشد معلوم گردد من رفته ام خودم را بنمایانم، درست از همان روز راه رفتن خودم هم یادم رفت، دچار بحران هویتی شدم، "جادوگر بد که از تو کتابا می اومد هویی کشید و شب شد و راه برگشت گم شد." 

و این داستان ادامه دارد

پدر و پسری که مپرس

پسر: من بدبخت ترین و بدشانس ترین آدم روی زمینم
من: چرا؟
پسر: چون ماشین رو زیر تابلوی حمل با جرثقیل پارک کردم و ماشین را به پارکینگ بردند

پدر: من بدبخت ترین و بدشانس ترین آدم روی زمینم
من: چرا
پدر: چون این همه آدم روی کره زمین زندگی می‌کنند ولی همه مکافاتهای جهان باید سر من بیاید و ماشین را ببرند پارکینگ


پدر: این همه آدم بچه دارند چرا بچه های من انقدر بی عرضه اند
پسر : من را با بقیه مقایسه نکن
پدر: من کی تو را با بقیه مقایسه کردم
پسر: شما خودت برو ببین بقیه پدرها برای پسرهایشان چه کارها که نمی کنند
پدر : من را با بقیه مقایسه نکن
پسر: من کی تو را با بقیه مقایسه کردم.


من مستشارالدوله‌ای هستم که به دوربین نگاه می‌کند.

Tuesday, December 21, 2010

آیینه ام ندارم از آن آه می کشم

در تمام این سالها داشتم چه کار می کردم؟  گاهی این سوال را از خودم می پرسم، گاهی هم بقیه این کار را برای من انجام می دهند در واقع  فقط داشتم سعی می کردم دوام بیاورم حالا اما نمی دانم دوام بیاورم که چه، نه اینکه دوام آوردن بد باشد ها، نه، بگذار با رسم یک مثال توضیح بدهم، فکر کن زلزله سختی آمده باشد و من زیر آوار مانده باشم، تصادف مهیبی کرده باشم،اصلا به من تیراندازی کرده باشند، تصور کردی؟  حالا بگو چه فایده دارد جان سالم به در برده باشم اگر کسی نباشد خون آلود و خاک آلود و دردآلود و اینها خودش را از زیر آوار بکشد بیرون، از جایی که پناه گرفته است بپرد بیرون، یا در ماشین را به زور باز کند و از من بپرسد "زنده ای خره؟"

از نوشتن اینها حس خوبی ندارم، یکی که می شناسمش می گوید ادا درنیار، خوب که چی؟  نع بابا، (در بعضی لحظات هم می گوید هار هار هار)، یکی که ادای مرا خوب درمی آورد، صدای مرا تقلید می کند و گاهی همه، حتی خودم،  او را با من اشتباه می گیرند. اما انگار او من نیست، همه من نیست، این طور می گویند، این طور فکر می کنم، دارم امتحان می کنم، سعی می کنم، در حال نمایش برای کسی هستم که نیست، در واقع دارم سعی می کنم تماشاگرم را خلق کنم، تو بخوان آزاده خانوم و خواننده اش، ببینده اش یا چیزی در این مایه ها. و فکر کنم همین احساسات ضد و نقیض من نشان می دهد باید ادامه بدهم، طبیعتا باید مثل چشمی که از کاسه در می آوری اش درد داشته باشد دیگر، پس این داستان ادامه دارد و احتمالا هر روز کمتر از دیروز می فهمی من چه می گویم، خودم را می گویم البته، من با خودم هستم.  اینجا می گذارمشان که بعد زیرش نزنم؛ اینجا می نویسم که بلند گفته باشم.
ادامه دارد ...

Monday, December 6, 2010

و نماند هیچش الا هوس قمار دیگر


داخلی، دفتر استاتید (ارواح عمه شان- مان)- روز
مدیر گروه: ببینید خانوم ما انقدر هیات علمی داریم و انقدر جذب دانشجومون امسال کم بوده که دیگه به شما نیاز نداریم، اگه همچنان می خواید با ما همکاری کنید برای تدریس دروس پیش و عمومی خودتون رو به واحد شلغوز آباد سفلا معرفی کنید
من: آقای دکتر شما رشته مترجمی زبان انگلیسی دارید و این ترم سی و چند تا دانشجو گرفتید و فقط یک مدرس دارید که در این رشته تحصیل کرده، چطور به من احتیاج ندارید
مدیر گروه: مساله این نیست خانوم، مساله اینه که ما هشت تا ورودی ادبیات داشتیم امسال و کلی هیات علمی داریم که درسته مدرکشون آموزش زبانه ولی من باید اول به اونا واحد بدم بعد اگه چیزی موند به شما بدم که چیزی نمی مونه
من: آهان

داخلی، کارگزینی دانشگاه، روز
من: شما به من بگید چرا منو استخدام نمی کنید؟
مسئول مربوطه: ما دیگه فوق لیسانس استخدام نمی کنیم
من: پس چرا ماه قبل خانوم فلان رو استخدام کردید؟ بعد به من که از سال 85 درخواست دادم می گید دیگه فوق لیسانس استخدام نمی کنیم؟
مسئول مربوطه: ایشون جای پدرشون اومدن
من: مگه عضویت در هیات علمی وراثتیه؟
مسئول مربوطه: شما الان توقع دارید چون شما رو استخدام نمی کنیم یه نفر دیگه هم از نون خوردن بیافته؟
من: هان؟

داخلی، کافه، شب
خانم گلفروش: آزاده تو چقدر خوب توضیح می دی، چه خوب با دستها و لحن صدات بازی می کنی
فاطی: خوب آخه آزاده معلمه
خانم گلفروش: یعنی این چیزها رو بهتون یاد می دن؟
من: نه، ولی من از سال 85 دارم تدریس می کنم، با خیلی از شاگردهام همسن و سالم، حتی از خیلی هاشون کوچیکترم، بلد نیستم بداخلاقی کنم یا خشن و سختگیر باشم، مجبور بودم برای اینکه توجه شون رو جلب کنم و اونا رو با خودم همراه کنم یه ژانگولرهای دیگه ای دربیارم

[شاید دیگر معلم نباشم و این تاریکم می کند.]