نه یه کتاب خوب، نه یه فیلم خوب، نه یه شعر خوب که بشه ترجمه اش کرد، نه یه کاری که باعث بشه حس کنی زندهای، نه یه مرد خوب که بشه دوسش داشت، تنها چیزی که این روزها رو قابل تحمل میکنه برام همین چند تا آدم نازنینه که معاشرت باهاشون گنج منه. اگه اونا نباشن روزها میگذره بدون اینکه صدایی از من شنیده بشه، هیچ صدایی جز تق تق دکمههای صفحه کلید، مورس زندگیام.
Wednesday, July 20, 2011
Sunday, July 17, 2011
یک شنبه خوب یک شنبه همشهری داستان
بلاخره فرصت شد که ما این مجله را بخوانیم، خوب مجلهای شده است، مثل بچهای ست که دارد بزرگ میشود.
اسکوپ های خوشحالی را هم خواندم، دیدم آقای نویسنده برای همه مشتریها یک اسمی گذاشته بود، گفتم بیایم اینجا بنویسم آقا هیچ میدانستید یک دسته مشتری داشتید که هر چه زور میزدند اسم شما و همکارتان را یاد بگیرند نمیتوانستند پس اسمی من درآوردی روی شما دو نفر گذاشته بودند و صدایتان میکردند خانم سپیدار و آقای راز.
پوف. کلن این هفته را هفته نوستول نامگذاری میکنم. پناه بگیرید.
Thursday, July 14, 2011
صبح، ظهر، شب و ساعاتی در همین حوالی
صبح
تابستان را دوست دارم به خاطر زردآلو، به خاطر گیلاس، به خاطر دایرههای آبی روی پیراهن صورتیام، به خاطر نورهای سفید تنم که صبح از زیر شمد بیرون میآیند تا بیدارم کنند.
ظهر
در همسایگیمان مادری فوت کرده است، زن را ندیده بودم، نمیشناختم، صدایش فقط با من آشنا بود، وقتی نوهاش را صدا میکرد، با شوهرش دعوا میکرد، پسرها را نصیحت میکرد. دختری یکریز گریه میکند، مثل یک صاحب عزای واقعی همراهیش میکنم. کاش زودتر بخوابد.
شب
مینشینم رو ایوان، سنگها هنوز داغند، یک خفاش هست که دور نور چراغ توی خیابان میگردد، میپرد سمت من، و به نظرم یک صدایی هم از خودش درمیآورد، شاید هم خیال میکنم. مگر شب ارث پدرش است؟ من که کاریش ندارم. کاش بیاید دوست شویم، هر دو تنهاییم، به نظرم می آید اهل معاشرت نباشد، مثل خودم. تفاهم است اینها همه دیگر، چرا دوست نشویم با هم.
حوالی همین ساعاتی که گفتم
دلم یک شعر میخواهد، ولی شاعرم را گم کردهام، هی از این طرف و آن طرف ترجمه میکنم راضی نمیشوم، شعرهای خوبیاند، ولی شعر من نیستند، کسی یک شعر ندیده در خیابان برود من همراهش نباشم.
Wednesday, July 13, 2011
تفکیک ارزشها
دیروز بعدازظهر اینجا در این شهر کوچک خواهران و برادران ارزشی راهپیمایی کردهاند در اعتراض به بدحجابی، شعار دادهاند بیحجاب معاند است و این حرفها.
دیروز صبح اینجا در همین شهر کوچک کارگران نساجی برای بار نمیدانم چندم طی چند ماه گذشته، در مقابل فرمانداری جمع شدهاند و سراغ سیزده ماه حقوق معوقهشان را گرفتهاند.
و من گیج شدهام، من خدایم را گم کردهام، دیگر نمیفهمم ارزش یعنی چه؟ آیا اگر این جمعیت دلنگران ارزشهای اسلامی در عصر، صبح به برادران مسلمان مظلومشان میپبوستند، فریاد هم نمیزدند فقط کنارشان مینشستند بلکه صدای سکوتشان بلندتر شود، شاید که شنیده شود، ارزشی اسلامی نبود؟ یا ممکن بود انقدر خسته شوند که دیگر عصر نتوانند وا اسلاما فریاد کنند؟
چطور همه اینها را ببینم و قسم حضرت عباست را باور کنم؟
انگار تنها راه به سوی جهنم از موهای من میگذرد، و دیگر هیچ کاری، دروغ، دزدی، تجاوز، خوردن حق کارگر، بدچشمی، سهرابکشی، گناه ندارد که ندارد. و آنچه ارزش به حساب میآید فقط و فقط ترویج جهالت است.
Tuesday, July 12, 2011
العظمت خدا
خندهاش و صداش، این دو تا به من میگوید می توانم عاشق این مرد بشوم یا نه، که خوب هر دوتا یه جورهایی صداست.
خلاصه که آقاجان این چه طرز خندیدن است، بابا دستت رو بذار جلو دهنت، چه می دونم انگشتت رو بذار تو حلقت، یک جوری نشود آدم به گناه بیفتد.
Tuesday, July 5, 2011
من زان خودم چنان که هستم هستم؟
شب، نافم آبگیر ماهی قرمز بی قراری بود که دلش می خواست پرواز کند.
خوابیدم کابوست را دیدم بیدار شدم، نافم نبود، ماهی رفته بود، مثل زن در اولین روز بی عزیزی گریه کردم. صبح چشمهایم، چشمهای تمام دخترهای دبیرستان معرفت بود که جلوی آیینه روشویی با آب مژه هاشان را فر می زدند، صبح چشمهایم زیبا بود و تو میگویی "زیبا" واژه ای ست انتزاعی، زیبا یعنی چه؟ زیبا را تعریف کن. من می گویم مثلِ ... ،تو می گویی مثل و انگار و توگویی فقط پیام را به تعویق میاندازند.
تا وقتی تعویق عادت ماهانه هست از تعویق پیام نمی ترسم، بادکنکی هلیومی ام که نخش رها شده، گیر نده، بغلم کن.
Subscribe to:
Posts (Atom)