Wednesday, July 13, 2011

تفکیک ارزشها

دیروز بعدازظهر اینجا در این شهر کوچک خواهران و برادران ارزشی راهپیمایی کرده‌اند در اعتراض به بدحجابی، شعار داده‌اند بی‌حجاب معاند است و این حرفها.
دیروز صبح اینجا در همین شهر کوچک کارگران نساجی برای بار نمی‌دانم چندم طی چند ماه گذشته، در مقابل فرمانداری جمع شده‌اند و سراغ سیزده ماه حقوق معوقه‌شان را گرفته‌اند.
و من گیج شده‌ام، من خدایم را گم کرده‌ام، دیگر نمی‌فهمم ارزش یعنی چه؟  آیا اگر این جمعیت دل‌‌نگران ارزشهای اسلامی در عصر، صبح به برادران مسلمان مظلوم‌شان می‌پبوستند، فریاد هم نمی‌زدند فقط کنارشان می‌نشستند بلکه صدای سکوت‌شان بلندتر شود، شاید که شنیده شود، ارزشی اسلامی نبود؟ یا ممکن بود انقدر خسته شوند که دیگر عصر نتوانند وا اسلاما فریاد کنند؟
چطور همه اینها را ببینم و قسم حضرت عباست را باور کنم؟ 
انگار تنها راه به سوی جهنم از موهای من می‌گذرد، و دیگر هیچ کاری، دروغ، دزدی، تجاوز، خوردن حق کارگر، بدچشمی، سهراب‌کشی، گناه ندارد که ندارد.  و آنچه ارزش به حساب می‌آید فقط و فقط ترویج جهالت است.

Tuesday, July 12, 2011

العظمت خدا


خنده‌اش و صداش، این دو تا به من می‌گوید می توانم عاشق این مرد بشوم یا نه، که خوب هر دوتا یه جورهایی صداست.

خلاصه که آقاجان این چه طرز خندیدن است، بابا دستت رو بذار جلو دهنت، چه می دونم انگشتت رو بذار تو حلقت، یک جوری نشود آدم به گناه بیفتد.

Tuesday, July 5, 2011

من زان خودم چنان که هستم هستم؟

شب، نافم آبگیر ماهی قرمز بی قراری بود که دلش می خواست پرواز کند. 
خوابیدم کابوست را دیدم بیدار شدم، نافم نبود، ماهی رفته بود، مثل زن در اولین روز بی عزیزی گریه کردم.  صبح چشمهایم، چشمهای تمام دخترهای دبیرستان معرفت بود که جلوی آیینه روشویی با آب مژه هاشان را فر می زدند، صبح چشمهایم زیبا بود و تو می‌گویی "زیبا" واژه ای ست انتزاعی، زیبا یعنی چه؟  زیبا را تعریف کن.  من می گویم مثلِ ... ،تو می گویی مثل و انگار و توگویی فقط پیام را به تعویق می‌اندازند. 
تا وقتی تعویق عادت ماهانه هست از تعویق پیام نمی ترسم،  بادکنکی هلیومی ام که نخش رها شده، گیر نده، بغلم کن.

Tuesday, June 28, 2011

هوا



تنها تخیل و ایمان می توانند برخی چیزها، برخی آدمها را میان بقیه شاخص کنند و حال و هوایی به وجود آورند.
پروست: طرف گرمانت

Saturday, June 25, 2011

به همین سادگی

و دل باختم به نعش مردی که خود را به  نور ماه رنگ  تیر چراغ برق دار زده بود؛ و این یعنی از تاریکی به تنهایی گذشتن با بغضی که در گلویت سوت می زند تا نترسی.

Saturday, June 18, 2011

دستها



بله ایستادن زیر موج آبشار پنجاه متری شاهان دشت تجربه ای است کم نظیر اما این سفر یک روزه برای من از یک نظر دیگر نه کم نظیر که بی نظیر بود.
آنهایی که مرا می شناسند می‌دانند آدمی نیستم که دست دراز کنم برای کمک، برای خواستن، این کار برای من راحت نیست، این کار برای من خیلی خیلی سخت است، به خصوص کمک خواستن از آدمهایی که نمی‌شناسم یا کم می‌شناسم، و این کم یعنی مثلا فقط دو سه سال است طرف را بشناسم. اوضاع وقتی بدتر می‌شود که آن طرف ماجرا یک مرد باشد، همیشه قبل از اینکه دستم دراز شود از خودم می‌پرسم دستم را می‌گیرد یا نه، به دست من در دستش خیانت می‌کند یا نه، اگر خیانت نکرد بعد هی منت سرم می‌گذارد که ضعیفی و نحیفی و من دستت را گرفتم یا نه. 
و بعد دستم را دراز نمی‌کنم.  و این یک جورهایی بد است چون آدمی که به وقتش کمک نخواهد انسان سالمی نیست و یک جورهایی خوب است چون باعث شد بدجوری روی پای خودم بایستم و از پسش بر بیایم.
دیروز اما از این خبرها نبود، دیروز بدون آنکه بدانم سر درآوردم از وسط یک گروه کوهنوردی مردانه، و پیاده‌‌روی پانزده دقیقه‌ای به آبشار به صخره‌نوردی چند ساعته تبدیل شد.  ابتدای راه خواستم همان یاغی باشم که بودم و دستی که به سمتم دراز شده بود ندیده بگیرم، بعد وقتی برای اینکه نیافتم به شاخه درخت پر خاری چنگ زدم و دستم زخمی شد، آن دست آفتاب سوخته پر قدرت دوباره به سمتم دراز شد که "فکر کن شاخه درخته، فقط خار نداره."
تا آخر راه تا وقتی برسیم این دستها مراقبم بودند، بی منت، بی طعن. 
حتا لازم نبود دستم را دراز کنم سمتشان، آنها بودند که دستشان را یکسره سمت من نگه داشته بودند و خودم هر وقت که دلم می‌خواست، هر وقت که زورم نمی‌رسید دستشان را می گرفتم.
بله این درست که من در تمام طول عمرم به اندازه دیروز این همه دست مردها را نگرفته بودم ولی تجربه خوبی بود، تجربه اعتماد به انرژی مردانه.
خیلی از جاهای سفر گفتم عجب غلطی کردم، من وسط این کوه چه ماستی می‌خورم و هی تهدید کردم من دیگر نمی‌آیم.  ولی حالا هی به زخم کف دستم نگاه می‌کنم و منتظر جمعه بعدم.

پی‌نوشت بی‌ربط: خیلی چیزهای دیگر هم یاد گرفتم، مثلا اینکه کلاهم رو برعکس بگذارم تا هم آفتاب تو سرم نخورم هم لبه کلاه جلوی دیدم رو نگیره، سرقدم بودن، پاکوب، شربت آب‌لیمو با نمک، انگشتها رو در حفره‌های خالی صخره گیره کردن، کج، یا ضربدری رفتن، به پاها، دستها و چشمهای خودت اعتماد کردن، و از همه مهمتر وقتی از لبه یک پرتگاه رد می‌شوی و پاهات جریک جریک می‌لرزند، به صدای بی‌خیال آواز خواندن مرد پشت سرت گوش دادن و لطفا خفه شو نگفتن.


Monday, June 13, 2011

شیر کمد جادوگر




و اکنون همه کنار او بودند،؛ آنها که حتا پس از بسته شدن اصلان هم می‌ترسیدند به او نزدیک شوند حالا دیگر کم کم ترسشان‌ می‌ریخت. جمعیتی انبوه دور او را گرفته بود و به او لگد می‌زد و تف می‌انداخت، او را می‌زد و مسخره می‌کرد.
سرانجام جمعیت فرومایه از این کار خسته شد.  آن‌گاه شروع کردند به کشیدن شیر دست‌بسته و پوزه‌بند زده به سوی میز سنگی؛ بعضی‌ها او را می‌کشیدند و بعضی‌ها هل می‌دادند.  شیر آن‌قدر عظیم بود که حتی وقتی او را به میز رساندند همه نیروهایشان را برای بالا کشیدن او به روی میز جمع کردند، بعد طنابهای بیشتر و محکمتری به او بستند.
سوزان هق هق کرد: بزدلها، بزدلها، هنوز از او می ترسند، حتا حالا هم از او می ترسند.