Sunday, May 29, 2011

می ریم که داشته باشیم

یک هفته ای می روم سفر، با دو تا آدمی که اعصاب خرد کن ترین، دوست داشتنی ترین، موثرترین و سخت ترین آدمهای زندگی ام هستند، مامانبابام

مثل آدمی هستم که دارد بچه های همسایه یا دوستش را با خود می برد گردش و هی دلواپس است که نکند بخورند زمین، نکند گم شوند، نکند بهشان خوش نگذرد و اینها، سندرم تقصیر من بود هم به شدت در من عود کرده، در طول ده روز گذشته بارها به غلط کردن افتادم، کمی تا قسمتی بی قرار، عصبی و در عین حال هیجان زده هستم

این بود خلاصه ای از اهم اخبار



Friday, May 27, 2011

چبدونم


خوب گاهی هم این‌طوری می‌شه، هیچی معنای سابقش رو نداره، انگار نظام معنایی تو زیادی کهنه شده، انگار کائنات شده شعبده‌باز، یه کلاه بهت می‌ده که طبیعتاً باید بگذاری سرت،  ولی همین که کلاه بر سر مبارک قرار می گیره  می‌شه خرگوش و یه دستمال دستت می‌ده که اشکات رو پاک کنی یا دماغت رو بگیری، بعد دستمال یهو می‌شه کبوتر و پر، و تو می مونی با یه دماغ آویزون در حال تماشای کبوتری که رفت بالا و شد یک ابر سفید تپل و این قصه تا کی قراره  ادامه داشته باشه رو کسی می دونه؟

Monday, May 23, 2011

وقتی دختر بچه بودم

مادر من یک فرشته نبود و قصد هم نداشت یک فرشته بشود.  هدف و آرمان او قابل دسترس تر بود.  او هدف دوردستی داشت، اما نه روی ابرها.  این هدف قابل دسترسی بود و از جایی که هیچ کس انرژی و پشتکار او را نداشت و هیچ‌کس نمی‌توانست مانعی بر سر راه او ایجاد کند، به آن هدف رسید.  آیدا کستنر بر این خواسته بود که مادر کاملی برای فرزندش شود.  و چون چنین می‌خواست، ملاحظه هیچ‌کس و حتا خودش را هم نمی‌کرد و یک مادر به تمام معنا شد.  او در تمام دقایق همه عشق و علاقه و تخیل خود، و تمام سعی و کوشش و تمام فکر و وجود خود را بر یک نفر متمرکز کرده بود، بر من.

وقتی پسر بچه بودم نوشته اریش کستنر

Thursday, May 19, 2011

کارهای بی خاصیت، کارهای باخاصیت



کداممان داریم کاری انجام می دهیم، من که می روم کارگرهای بی حق و حقوق نساجی را می بینم و همه کاری که می‌کنم نم اشکی فشاندن است؟ یا مهدی نظری، کارمند ایلامی که درخت می‌کارد

Wednesday, April 27, 2011

در ستایش پونو


مقدمه: گاهی آدم تو زندگیش به یه آدمایی بر می خوره که نه اینکه درد داشته باشند، نه، اصلا خود دردند.  بعد این آدمها برای اینکه حداقل یک سال، تموم دردهات از سر بی دردی به نظر بیان کافیه.

اصل مطلب هم اینکه تو همیشه شرمنده ای که چرا نرفتی اغتشاش، تو همیشه فکر می کنی من خیلی آدم خوبیم و تو چطوری باید منو جبران کنی.  اینا همه اش چرنده.  تو هم به اندازه همه اغتشاش روندگان دل داری و اگه من هر جور که بتونم پایه‌تم، خوب شاید اول برای اینه که ما رفیقیم، ولی بعدش و حتا شاید قبلش، حتما برای اینه که تو یه انسان واقعی هستی، آدمی که زندگی، عاشقی، رفاقت و ترس رو حتا بلده، تو رو همراهی کردن باعث می شه حس کنم منم آدمم.  برای همینه که می گم تو همیشه در حال جبران کردنی، تو منو قاتی ماجراهات می کنی و این باعث می شه یادم نره مث آدم زندگی کردن چه جوریاست، تو باعث می شی گاهی لپهام از عشق گل بندازه، از اینکه بچه ام نرفته کلاس پیانو حرص بخورم، با عمه بچه ها برم ددر، به جاری‌م فوتوشاپ یاد بدم، نودل درست کنم، هی بخوام برای این شهر یه کاری بکنم، یا اصلا تو بگو اگه تو رفیق من نبودی کجا می‌تونستم بفهمم اینکه آدم در به در راه بیافته که یه درمونی واسه درد بی درمون اعتیاد یه عزیزی پیدا کنه یعنی چی. 
این همونی بود که به شکل گفتاری بلد نبودم بگم مجبور شدم بنویسمش.

پی نوشت بی ربط: پونو : دهی از دهستان کوهسارات بخش مینودشت شهرستان گرگان ،واقع در 35 هزارگزی جنوب خاوری مینودشت . کوهستانی ، سردسیر، دارای 300 تن سکنه .آب آن از رودخانه ، محصول آنجا غلات و لبنیات و ابریشم . شغل اهالی زراعت و گله داری ، صنایع دستی زنان بافتن پارچه ٔ ابریشمی و چادرشب ، راه مالرو است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران)

Wednesday, April 20, 2011

مث کسی که شبونه هوس دریا کنه

1. بازی مسخره ای هست در فیس بوک که درباره یک نفر سوالاتی مطرح می کند و شخص بازیکن باید به آن جواب بدهد، مثلا طرف فیلان دوست دارد یا بهمان.  یکی از دوستان فیس بوکی که انگار بیمار این بازی است، سعی کرده به این سوال جوابه بدهد که من خجالتی تر هستم یا محمد جواد اکبرین.
بعد می گویند آخر الزمان فرا نرسیده است. 
تازه منت هم سرم گذاشته که من شما را برنده اعلام کردم، از ظهر دارم به این فکر می کنم که برنده شدن من یعنی چه؟  یعنی من خجالتی تر هستم یا پررو تر.

2.  مادرم به سفری یک روزه رفته، دلم برایش تنگ شده، من بچه ننه نیستم، یعنی انقدر نیستم که گل درشت باشد، یک ماه هم شده است خانه نباشم و دلتنگی زیادی نداشته باشم ولی تاب خانه را بدون حضور مادرم ندارم.

3. دیشب در خواب من بودی بعد از این همه وقت.  من و تو از خیابان قدم به ساختمانی گذاشتیم که انگار چیزی شبیه شهر کتاب بود، بعد یکی از کارکنانش، نمی دانم چرا، دلش برای ما سوخت انگار، یا شاید هم قراری قبلی بود، تابلوی دیواری بزرگی را از روی دیوار برداشت، که پشتش یک در بود، و در را که باز می کردی یک بالابر خیلی کوچک بود که من و تو به سختی در آن جا شدیم.  بالابر آهسته و پر تکان بالا می‌رفت و لب من هی به گونه تو می خورد و هر دو ریز می خندیدیم، رد رژ لبم مانده بود روی صورتت، هر چه دست می کشیدم پاک نمی شد.  رفتیم بالا، روی پشت بام ساختمان.  و روی پله هایی نشستیم به تماشای آسمان.  هیچ هم با هم حرف نزدیم.
فکر کنم من آمده بودم پیش تو که آسمان بنفش بود و گرنه آسمان من که همه جا همین رنگ است.



عنوان سطری از ترانه "برگرد به من" سعید مدرس و عطا است


Tuesday, March 15, 2011

بالاتر حتا


   
معمولا چهارشنبه سوریها خانه بودم.  می نشستم و تخیل می کردم آنها که فامیل دارند، دوست دارند آنها که با همند حالا کجا هستند.   امسال، از خیلی وقت پیش هی کاغذ جمع کردم، کاغه باطله، چرکنویس، کلی از یادداشتهای تو، نشانی که برایم نوشته بودی با کروکی که گم نشوم، نقاشی هایی که وقتی با کسی تلفنی حرف می زدی روی کاغذ زیر دستت می کشیدی، کارتهای تبریک و تولدت مبارک، و همه چیزهایی که هی نگاهشان کردم و دیدم نمی دانم چرا نگه داشته‌ام، بعد این خیال به جانم افتاد که اینها را بندازم دور که جا باز شود برای کاغذهای تازه، یادداشتهای نو. 
و همه را جمع کردم، یک جورهایی چون می دانستم چهارشنبه سوری در کار نخواهد بود به دوستانم گفتم بیایید برویم اینها را بسوزانیم، نمی خواستم همین طور الکی باشد، می خواستم مثل یک آیین باشد، آیین سوزاندن آنچه باید بسوزد و برود پی کارش.
پونه یکبار گفت بیا برویم بسوزانیم‌شان، من ولی ته دلم می خواستم امیدوار باشم به چهارشنبه سوری.
امیدوار بودم ولی دیگر فکر نمی کردم یک چنین چیزی از آن دربیاید، فکر نمی کردم با تو بروم به یک مهمانی باغی، که ببینم وقتی از زیر گذر می پیچی که آن طرف بزرگراه دربیایی قفل می کنی که کجایی و چرایی و من این همه می خندم که تو با یک پیچ این قدر گوز پیچ می شوی یعنی؟  و بعد در مهمانی آدمها خوب باشند، امن باشند، و من بخندم، و بخورم و بنوشم به پیمانه، و برقصم و ببینم دم پیمانه گرم که می چرخم و می مانم و جهان همچنان به چرخش خود ادامه می‌دهد.  و آتش باشد و سرخی تو از من و زردی من از تو و فشفشه و ترقه و بالونهای قرمز که می روند تا آن بالا، بالا، بالاتر حتا.  بعد پسری که کنارت ایستاده بخندد به قهقهه و دختر همراهش را نشانت دهد و بگوید ما هنوز عروسی نکردیم این وقت این آرزو کرده بچه دارشیم بالون فرستاده هوا. 
و من نگاه دختره کنم، دختره نگاه من و به پسره بگویم انقدر خر نباش.

بالای سر آتش ایستادم، آنقدر کاغذها را زیر و رو کردم تا مطمئن شدم خاکستر شدند و تمام شد رفت پی کارش.
و حالا اینجا نشسته ام با سری که هنوز سنگین است، سبکم و بعید نیست مثل آن بالن با آن نور کوچک بروم بالا، بالا، بالاتر حتا.