Saturday, June 18, 2011

دستها



بله ایستادن زیر موج آبشار پنجاه متری شاهان دشت تجربه ای است کم نظیر اما این سفر یک روزه برای من از یک نظر دیگر نه کم نظیر که بی نظیر بود.
آنهایی که مرا می شناسند می‌دانند آدمی نیستم که دست دراز کنم برای کمک، برای خواستن، این کار برای من راحت نیست، این کار برای من خیلی خیلی سخت است، به خصوص کمک خواستن از آدمهایی که نمی‌شناسم یا کم می‌شناسم، و این کم یعنی مثلا فقط دو سه سال است طرف را بشناسم. اوضاع وقتی بدتر می‌شود که آن طرف ماجرا یک مرد باشد، همیشه قبل از اینکه دستم دراز شود از خودم می‌پرسم دستم را می‌گیرد یا نه، به دست من در دستش خیانت می‌کند یا نه، اگر خیانت نکرد بعد هی منت سرم می‌گذارد که ضعیفی و نحیفی و من دستت را گرفتم یا نه. 
و بعد دستم را دراز نمی‌کنم.  و این یک جورهایی بد است چون آدمی که به وقتش کمک نخواهد انسان سالمی نیست و یک جورهایی خوب است چون باعث شد بدجوری روی پای خودم بایستم و از پسش بر بیایم.
دیروز اما از این خبرها نبود، دیروز بدون آنکه بدانم سر درآوردم از وسط یک گروه کوهنوردی مردانه، و پیاده‌‌روی پانزده دقیقه‌ای به آبشار به صخره‌نوردی چند ساعته تبدیل شد.  ابتدای راه خواستم همان یاغی باشم که بودم و دستی که به سمتم دراز شده بود ندیده بگیرم، بعد وقتی برای اینکه نیافتم به شاخه درخت پر خاری چنگ زدم و دستم زخمی شد، آن دست آفتاب سوخته پر قدرت دوباره به سمتم دراز شد که "فکر کن شاخه درخته، فقط خار نداره."
تا آخر راه تا وقتی برسیم این دستها مراقبم بودند، بی منت، بی طعن. 
حتا لازم نبود دستم را دراز کنم سمتشان، آنها بودند که دستشان را یکسره سمت من نگه داشته بودند و خودم هر وقت که دلم می‌خواست، هر وقت که زورم نمی‌رسید دستشان را می گرفتم.
بله این درست که من در تمام طول عمرم به اندازه دیروز این همه دست مردها را نگرفته بودم ولی تجربه خوبی بود، تجربه اعتماد به انرژی مردانه.
خیلی از جاهای سفر گفتم عجب غلطی کردم، من وسط این کوه چه ماستی می‌خورم و هی تهدید کردم من دیگر نمی‌آیم.  ولی حالا هی به زخم کف دستم نگاه می‌کنم و منتظر جمعه بعدم.

پی‌نوشت بی‌ربط: خیلی چیزهای دیگر هم یاد گرفتم، مثلا اینکه کلاهم رو برعکس بگذارم تا هم آفتاب تو سرم نخورم هم لبه کلاه جلوی دیدم رو نگیره، سرقدم بودن، پاکوب، شربت آب‌لیمو با نمک، انگشتها رو در حفره‌های خالی صخره گیره کردن، کج، یا ضربدری رفتن، به پاها، دستها و چشمهای خودت اعتماد کردن، و از همه مهمتر وقتی از لبه یک پرتگاه رد می‌شوی و پاهات جریک جریک می‌لرزند، به صدای بی‌خیال آواز خواندن مرد پشت سرت گوش دادن و لطفا خفه شو نگفتن.


Monday, June 13, 2011

شیر کمد جادوگر




و اکنون همه کنار او بودند،؛ آنها که حتا پس از بسته شدن اصلان هم می‌ترسیدند به او نزدیک شوند حالا دیگر کم کم ترسشان‌ می‌ریخت. جمعیتی انبوه دور او را گرفته بود و به او لگد می‌زد و تف می‌انداخت، او را می‌زد و مسخره می‌کرد.
سرانجام جمعیت فرومایه از این کار خسته شد.  آن‌گاه شروع کردند به کشیدن شیر دست‌بسته و پوزه‌بند زده به سوی میز سنگی؛ بعضی‌ها او را می‌کشیدند و بعضی‌ها هل می‌دادند.  شیر آن‌قدر عظیم بود که حتی وقتی او را به میز رساندند همه نیروهایشان را برای بالا کشیدن او به روی میز جمع کردند، بعد طنابهای بیشتر و محکمتری به او بستند.
سوزان هق هق کرد: بزدلها، بزدلها، هنوز از او می ترسند، حتا حالا هم از او می ترسند.


Wednesday, June 8, 2011

اکبری یا اصغری، مساله این است

من آدم مذهبی نیستم، یعنی نماز نمی خوانم، حجاب نمی کنم مگر به زور، با مردها دست می دهم و از این قبیل کارها، ولی آدم مومنی هستم یعنی به شدت ایمان دارم به خداوند، به دعا، به اینکه جاهایی هست که من احساس می کنم آرامترم، نزدیکترم.  یک سری رفتارهای آیینی را دوست دارم، روزه و سحری و افطار را مثلاً، صدای اذان را، گوش دادن به دعای صد بند یا سرودهای کلیسا را، شمع روشن کردن، مراقبه، تجربه حضور در اماکن مقدس دیگر مذاهب، کلیسا، کنیسه و معبد را دوست دارم.
این منم.

آدمهایی که خدا را قبول ندارند و زندگی شان را می کنند می فهمم. اما آدمهایی را که هر اتفاقی بیفتد از دست تو دماغ کردن الف ن تا سیل و زلزله و جنایات بشری دوره راه می افتند که بگویند "دیدی خدا نیست، من که گفتم خدا نیست، حالا دیگه معلوم شد خدا نیست، خدا اگه هستی برو بمیر" اصلا نمی فهمم.  بابام جانها تصمیمتان را بگیرید اگر فکر می کنید هست که خوب هستنش این طوری است، اگر هم فکر می کنید نیست که خوب نیست دیگر شما بروید زندگی تان را بکنید و انقدرکسی را که نیست انکار نکنید.

حالا اینکه چرا من جز جگر زده ام را با ذکر خاطره ای شرح خواهم داد.
این ترم سر یکی از کلاسهای من خانمی بود تو فرض کن اسم ش بوده بهاره اصغری، بعد من هی به این خانم می گفتم بهاره اکبری، وسطهای ترم، یکی از آقایان کلاس، بعد از اتمام جلسه آمد و به من گفت  چرا انقدر اسم خانم اصغری را اشتباه می‌گویید؟  گفتم دارم همه سعی ام را می کنم ولی از اول اشتباه گفتم و اشتباه یادم ماند.  خودش که مشکلی ندارد همه اش می‌خندد تو چرا شاکی شده ای؟ گفت آخه من بهاره را دوست دارم ناراحت می شوم اسمش را اشتباه می‌گویید. 
حالا بگذریم از اینکه چطور جلوی خودم را گرفتم نروم پسرکم را ماچ نکنم با این عاشقیت‌اش، و بچسبیم به آن سوی داستان که حکایت من است: این درست که من آدم مذهبی نیستم، ولی به شدت ایمان دارم به خداوند، اصلا یک جور عجیبی دوستش دارم، همین خدایی که به چشم خیلی ها انگار دامنش را از روی زمین جمع کرده که آلوده نشود، دستهایش را بالا گرفته که خونی نشود همین خدا را هم دوست دارم و اسمش را که درست نمی گویند ناراحت می شوم.

Sunday, May 29, 2011

می ریم که داشته باشیم

یک هفته ای می روم سفر، با دو تا آدمی که اعصاب خرد کن ترین، دوست داشتنی ترین، موثرترین و سخت ترین آدمهای زندگی ام هستند، مامانبابام

مثل آدمی هستم که دارد بچه های همسایه یا دوستش را با خود می برد گردش و هی دلواپس است که نکند بخورند زمین، نکند گم شوند، نکند بهشان خوش نگذرد و اینها، سندرم تقصیر من بود هم به شدت در من عود کرده، در طول ده روز گذشته بارها به غلط کردن افتادم، کمی تا قسمتی بی قرار، عصبی و در عین حال هیجان زده هستم

این بود خلاصه ای از اهم اخبار



Friday, May 27, 2011

چبدونم


خوب گاهی هم این‌طوری می‌شه، هیچی معنای سابقش رو نداره، انگار نظام معنایی تو زیادی کهنه شده، انگار کائنات شده شعبده‌باز، یه کلاه بهت می‌ده که طبیعتاً باید بگذاری سرت،  ولی همین که کلاه بر سر مبارک قرار می گیره  می‌شه خرگوش و یه دستمال دستت می‌ده که اشکات رو پاک کنی یا دماغت رو بگیری، بعد دستمال یهو می‌شه کبوتر و پر، و تو می مونی با یه دماغ آویزون در حال تماشای کبوتری که رفت بالا و شد یک ابر سفید تپل و این قصه تا کی قراره  ادامه داشته باشه رو کسی می دونه؟

Monday, May 23, 2011

وقتی دختر بچه بودم

مادر من یک فرشته نبود و قصد هم نداشت یک فرشته بشود.  هدف و آرمان او قابل دسترس تر بود.  او هدف دوردستی داشت، اما نه روی ابرها.  این هدف قابل دسترسی بود و از جایی که هیچ کس انرژی و پشتکار او را نداشت و هیچ‌کس نمی‌توانست مانعی بر سر راه او ایجاد کند، به آن هدف رسید.  آیدا کستنر بر این خواسته بود که مادر کاملی برای فرزندش شود.  و چون چنین می‌خواست، ملاحظه هیچ‌کس و حتا خودش را هم نمی‌کرد و یک مادر به تمام معنا شد.  او در تمام دقایق همه عشق و علاقه و تخیل خود، و تمام سعی و کوشش و تمام فکر و وجود خود را بر یک نفر متمرکز کرده بود، بر من.

وقتی پسر بچه بودم نوشته اریش کستنر

Thursday, May 19, 2011

کارهای بی خاصیت، کارهای باخاصیت



کداممان داریم کاری انجام می دهیم، من که می روم کارگرهای بی حق و حقوق نساجی را می بینم و همه کاری که می‌کنم نم اشکی فشاندن است؟ یا مهدی نظری، کارمند ایلامی که درخت می‌کارد